دوران جاهلیت

کتاب مقدس من عشق است!

شبانه های مرا می شود سحر باشی

و می شود که از این نیز خوبتر باشی

 

تداوم من و دریا و آسمان با تـــو

همیشگی ست..اگر هم تو رهگذر باشی

 

نیازمند توام مثل زخم لب بسته

خوشاتر آنکه تو گهگاه نیشتر باشی

 

غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست

ولی مباد تـــو اینگونه شعله ور باشی

 

ببین چه دلخوشی ساده ای : همینم بس

که یاد من ـ به هر اندازه مختصر باشی

 

چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد

تو در حواشی این متن هم اگر باشی

 

دوباره جذبه به پرواز می دهد شعرم

کبوتران مرا گر تو بال و پر باشی

 

نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی

 

من عاشق خطری با توام ـ خوشا آن روز

که بی دریغ تو هم عاشق این خطر باشی

" محمد علی بهمنی "


برچسب‌ها: محمد علی بهمنی
سه شنبه ۷ آبان۱۳۹۲ | 21:47 | رها | |

در آن دور دست ها به دنبالت میگردم


شاید بشماری دلتنگی هایم را


نرم و آهسته

             

                        شیرین و با عشوه


آیا خواهی شست ابرهای خاکستری این شهر را؟

سه شنبه ۲ مهر۱۳۹۲ | 18:27 | رها | |

تو هم رفتی...باشد!

اما این رسمش نبود!آن گونه که تو رفتی من حتی فرصت دیدار آخر را هم نداشتم!

حتی وقتی بدن بی جانت را با آن همه عظمت به آغوش خاک می سپردند، من نبودم!

مشغول دنیا بودم!به دنبال کار!

ولی بدان لبخند شیرینت هزگز، هرگز فراموشم نخواهد شد!

روحت شاد مهربانم!


ادامه مطلب
یکشنبه ۳ شهریور۱۳۹۲ | 21:8 | رها | |

شاید روزی شاهزاده ی آرزو هایم را بیابم...شاید...

اما او همیشه پادشاه سرزمین من خواهد بود...پدرم!

27مــــرداد سالروز متولد شدنت مبارک سرورم!


پ.ن:هرسال 28مــــرداد کودتایی میکنم برای متولد شدن!




برچسب‌ها: تولد, پدر
یکشنبه ۲۷ مرداد۱۳۹۲ | 13:36 | رها | |

دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست          


تو مرا باز رسـاندی به یقیـــنم کافیست


قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تـــو؟


گاهی از دور تو را خوب بــبینم کافیست


آسمانی، تو در آن گستره خورشیدی کن


من همینقدر که گرم است زمینم کافیست


من همینقدر  که با حال و هوایت گهگاه


برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست


فکر کردن به تـــو یعنی غزلی شور انگیز


که همین شوق مرا؛ خوب ترینم، کافیست..

 

"سرنوشت"                                                        

   


دلم گرفته از این روزها، دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هـــزار فرسنگ است        

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست 

هزار عرصه برای پریدنم تنــــــگ است

اســیر خاکم و پــــــرواز سرنوشتم بود  

فرو پریدن و در خاک ماندنم ننگ است                     

چگونه سر کند اینجا تـــــرانه ی خود را  

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟

هــــزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید

چگونه راه بجوید که رو برو سنگ است

 مرا به زاویه ی باغ عشــق مهمان کن!

در این هزاره فقط عشق پاک و بیرنگ است!


"سلمان هراتی"

                                                                         


ادامه مطلب
سه شنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۲ | 17:6 | رها | |

شب از نیمه گذشته است و این نور اندک از چراغی کوچک بر صفحه ی تاریک زندگی ام می تابد!

به بیرون از پنجره که نگاه میکنم در میان این خانه های کوچک و بزرگ، فقط چند اتاق است که در دل شب روشن باقی مانده اند!

این ها که می نویسم نه دکلمه است، نه شعر است و نه...فقط خط خطی های قلب بی قرار دختری است که از آشفتگی ذهنی خوابش نمی برد و به قلمش پناه آورده است!

دختری که در تاریکی شب زندگی گم شده است!حال این روزهای این دخترک بسیار عجیب است!

دردهای روحی اش بسی بزرگ شده اند و به جسم نحیفش سرایت کرده اند!

دردها به تک تکِ سلول ها رسیده اند!احساس می کند قلبش تیر می کشد، تا آنجا که به مویرگ های قرنیه ی چشمانش سرایت میکنند و چشمانش را می بندد!اما دردها ساکن نمی شوند!

به دستانش که می نگرد یاد مادربزرگش می افتد!دست هایی لرزان؛ شاید حاکی از اضطراب و ترسی عجیب!

باری؛این خط خطی های من شاید خنجری باشد بر دل آتشین این کاغذ بیچاره که از بخت بدش نسیب من شده است!

مکث میکنم میان جدل واژه هایم!فکر میکنم!شاید هم  فکر میکنم که فکر میکنم!

ذهنم انگار دارد پیر میشود!گم می شود میان اندیشه هایم!گیج می شود میان انتخاب واژها هایش!انگار می خواهد سرش را با این همه گیجی و گم شدن یک جا بکوبد به دیوار!

اما باز می ترسد؛ می ترسد این کوبیدن ها باعث فراموشی شود...نمی خواهد فراموش کند آن همه خاطرات تلخ و شیرین را!دلش هُری می ریزد وقتی به یاد فراموشی می افتد!

فراموشی؛ مرگ ذهن است!

ذهنم بیمار هست امّا دیگر نمی خواهم بکشمش!از مرگ می ترسم، از فراموشی نیز هم!

حالا دیگر ذهنم درد گرفته است که میان دل شب، کنار پنجره، خیره به منظره ی بیرون، و احساس بادِ نیمه خنک تابستانیِ شمال و این بیماریِ ذهنی ؛ باید دل به کدام بدهد؟!

خسته است!نمی تواند همه اش را با هم انجام بدهد!هم ببیند، هم حس کند، هم درد بکشد!خسته است...

"مردادیِ مردادی زاده- رها"

چهارشنبه ۲ مرداد۱۳۹۲ | 22:33 | رها | |

بعد از جنگ عقل و دلم


دلم پیروز شد


آری؛ "تو" مستعمره ی دلم شده ایی!


پ.ن:حس خوبی دارم!هوا خیلی خوبه!روز خوبیه و با اتفاقای خوب شروع شده!

شنبه ۲۹ تیر۱۳۹۲ | 12:30 | رها | |

همه میگویند جامعه گرگ است!


مردم من مردمی بی درک اند!جامعه ی من بی درک است!و این بی درکی اش درد آور است!

 

حالا من مانده ام و خودم و این آرزویی که نمیدانم قرار است چه بلایی بر سرش بیاورم!


برچسب‌ها: مردم, جامعه, کنکور, دانشگاه, حقوق
ادامه مطلب
سه شنبه ۱۸ تیر۱۳۹۲ | 22:51 | رها | |

دنیای من خلاصه می شد در با تو بودن

 

در دستان تو

 

در آغوش تو

 

و در گزیدن لب های تو

 

اکنون

 

من مدفون می شوم

 

در دنیای دیگران!

 

"رها"

 

پ.ن:سوزد مرا، سازد مرا، در آتش اندازد مرا

وز من رهـا سازد مرا، بیـگانه از خویشـم کند

 

یکشنبه ۱۶ تیر۱۳۹۲ | 13:0 | رها | |

بادبان های دل کوچکم


آن چنان تکان می خورند


که گویی


طوفانی در راه است           


رها!


ملوان چیره بر این دریای موّاج


تنها کسی خواهد بود


که سکان عشقش را


بر روی


لب هایم استوار کند!


                          "رها"


پ.ن: بالاخره آزاد شدم...کنکورم و هم دادم!ایول!     

شنبه ۸ تیر۱۳۹۲ | 13:39 | رها | |


   دیروز رهبر کبیر انقلاب امام خمینی(ره) فرمودند:" آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند" و همین گونه بود!

   و امروز مقام معظم رهبری (مدظله) فرمودند: "به درّک که آمریکا انتخابات ما را قبول ندارد"

                                                                                          و ما باز هم تا آخر ایستاده ایم!


برچسب‌ها: انتخابات
جمعه ۲۴ خرداد۱۳۹۲ | 14:46 | رها | |

   

  زندگی صحنه ی شکست ها و پیروزی هاست!

اما آنقدر فرصت نیست که بخواهیم مدام شکست بخوریم و بگوییم" شکست مقدمه ی پیروزی است " .

                                                          

                                                                                                " رها "

یکشنبه ۱۲ خرداد۱۳۹۲ | 22:2 | رها | |

انسانهای حقیر همواره در نگاهی پست،فرومایه و کاهشی رو به مسائلی حرکت می کنند که عمدتامربوط به نقاط ضعف انسانهای دیگر یا دیگر زخم های آنان می باشد.

در این نوع نگاه نه تنها هیچ سبب خیری مشاهده نمی شود و برای فاعل و مفعول و ناظر هیچ گشایشی ایجاد نمی شود ،بلکه فتنه هایی را نیز ایجاد مینماید که همگی وموجب اختلاف قلوب میشود.

این نوع نگاه در بسیط ترین نوع نگاهی بود که مربوط به هر نوع انسان و به تعبیر سیدالشهدا (ع) "حریتی" بود.

و اما در مرکز جغرافیای تفکر اسلامی ،در تنها جمهوری اسلامی مدید مدتی است که این موضوع دست مایه افرادی شده که با در اختیار قرار داشتن فرصت طلایی آنتن و رسانه نه خیلی ملی –همان رسانه ای که 24 میلیون را ندید و با  ونک و آرژانتین نشین ها به جذب حداقلی پرداخت و البته موفق هم نشد چرا که چشم و گوش این شاه نشین ها به رسانه های بیگانه دوخته شده بود تا دل و دماغ از مهندس ضرغامی بسوزانند- به نشر اباهه و اباطیل بپردازد.آنتنی که دیگر جایی برای پناهیان و جوان محجوبی مثل یامین پور و سردار قاسمی ندارد و بشمار این صف طویل را...

رسانه ای که در مهلت یک ساله اخیر پایان یافته مقام معظم رهبری هم نتوانتست توفیقی بیابد.

این پیکر بی جان و دست و پا زده در بین هزلیات مدتهاست که به همت قرص و کپسول های تک برنامه هایی مثل "راز" طالب زاده اندک ضربانی دارد  ولی مرگ مغزی اش مسجل شده...

حیف و صد حیف که حضرت امام و مقام معظم رهبری در شرح حال آن مثنوی  صدبند سروده اند و چهره ای مانند سیدالشهدای اهل قلم در رسای هنر متعهد قلم ها زده و...

و اما ماجرا...

هر چند متاسفانه این بدعت توسط بعضی هنرمند نماهای غیر بومی و بعضا بومی پایه ریزی شد و در سال گذشته با شاه بیت جناب ده نمکی (سریال دارا و ندار) به یک بدعت آشکار تبدیل شد و سنگ عادی سازی  آن در دیگر برنامه ها و شبکه ها نهاده شد.

ساخت انیمیشن ها و تمسخر لهجه مازنی داستان غم انگیزی است که در سریال بی محتوای پایتخت اهالی استان را دست انداخته و کاش به همین جا ختم میشد...

در رفتار و برخوردها همه نوع ابتذال    محتوایی دیده می شود، تو گویی اهالی این استان هیچ بویی از فرهنگ و تمدن نبرده اند و حتی با استخدام الفاظ رکیک زمینه لحظه ای لبخند بر لب مخاطب را ایجاد مینماید.

این همت مضاعف دست اندرکاران رسانه ضرغامی در خرمال کردن فرهنگ ملی واقعا ستودنی است.

آقایان مسئول مملکتی  و علی الخصوص آقای ضرغامی!

اگر ارزشی برای شرف و آبروی قومی که قدمتی به قامت تاریخ دارد نمیگذارید حداقل برای فرمایشات رهبری(۱) تره خورد بفرمایید. این دیگر تعارف نیست، این یک حجت شرعی  است.

مانده ایم مسئولین رسانه استانی در مرکز استان که بخاطر پیچ و خم اضافه شیلنگ سرویس بهداشتی در فلان پارک بهمان شهرستان گزارش مهیج تهیه میکنند و با نظرات مردم!!! به تنبیه کارگر شهرداری میپردازند کجا هستند و حالا چه میکنند...

شاید همگی به عید دیدنی رفته باشند و یا شاید اصلا تلویزیون نگاه نمیکنند و یا شاید اصلا این تلویزیون را نمی بینند و...

---------------------------------

پی نوشت:

(۱)«متأسفانه يك كار زشتي در بين مردم رايج است كه از لهجه‌هاي بعضي از ولايات تقليد مي‌كنند؛ اين آيا غيبت محسوب مي‌شود يا نه؟
حالا اين را هم من به شما عرض بكنم؛ غالب اين شهرهايي كه لهجه‌هاي آنها تقليد مي‌شود، شهرهايي هستند كه داراي مردم غيرتمندي هستند كه در حوادث مهم 100 سال پيش، در مقابل دشمنان و مهاجمين ايستاده‌اند. اين تصادفي نيست. اين تقليد هم سابقه ندارد؛ يعني توي هيچ يك از اين كتاب‌هاي ادبي و طنز و غيره، ما نديديم كه يك حرفي باشد كه نشان دهنده‌ تقليد لهجه باشد.

اينها آن جاهايي هستند كه مردمش سرسختي و سلحشوري نشان دادند؛ اتفاقاً سعي شده است كه همين‌ها از لحاظ لهجه در بين مردم سبك بشوند. يعني تقليد مي‌شود.

پس ضمناً در پرانتز، به اين نكته هم توجه داشته باشيد. اين مسلماً حرام است.

درس خارج آیت الله خامنه ای -۳۱ فروردین ۸۹

-بحرین و یمن و اردن و مصر و... همه غرق خون و قیام- آقا فرمودند این عید به کام ملت ما شیرینی ندارد- جهان اسلام چشمانش به رسانه ملی ام القرای اسلام دوخته شده و...- حالا ضرغامی مانده و اِنما های شادی برای مردم!

  پ.ن2:برگرفته از وبلاگ بنیان

جمعه ۱۶ فروردین۱۳۹۲ | 14:59 | رها | |

در سال 365 روز داریم، در سال 52 جمعه داریم و می دانیم جمعه ها فقط برای استراحت است. پس به این ترتیب 313 روز باقی می ماند.

حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است که به دلیل گرما (و در 2سال اخیر ماه رمضان) مطالعه برای فرد معمولی مشکل است.پس 263 روز باقی می ماند.

در روز 8 ساعت خواب برای فرد لازم است که در سال 122 روز می شود بنابراین  141 روز باقی می ماند.

1ساعت تفریح در روز برای هر فرد لازم است که در مجموع 30روز می شود پس 126 روز باقی می ماند.

به طور طبیعی برای خوردن غذا در روز 2ساعت لازم است پس 96 روز می ماند.

1 ساعت برای تبادل افکار به صورت تلفنی لازم است بنابر این 81روز می ماند.

روزهای امتحان 35 روز را به خود اختصاص می دهد که 46روز می ماند.

تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف دست کم 30 روز در سال اند پس 16 روز می ماند.

در سال شما 7 روز را به بازی اختصاص می دهید که 9 روز می ماند.

سینما رفتن و سایر امور شخصی هم 2روز را در بر میگیرد که 7 روز می ماند.

در سال تقریبا 6 روز به بیماری می گذرد و 1 روز می ماند.

1روز باقی مانده هم که تولد شماست؛ چگونه می توان در آن روز درس خواند؟؟؟!

نتیجه ی اخلاقی: یک داوطلب معمولی نمی تواند امیدی به قبولی داشته باشد.

پس نشون بده که یک داوطلب معمولی نیستی...موفق باشی!


برچسب‌ها: کنکور, کنکوری, فرصت, وقت, درس
سه شنبه ۲۹ اسفند۱۳۹۱ | 16:8 | رها | |

   بشنو از من چون حکایت میکنم                     از گرانی ها شکایت میکنم

   کز حقوقم را ز من بُبریده اند                         از نفیرم مرد و زن نالیده اند

   سینه خواهم شرحه شرحه از پراید                تا بگویم شرح درد اقتصاد

   هر کسی کاو دور ماند از پول خویش               باز ناجوید روزگار اصل خویش

   من به هر وضعیتی نالان شدم                  جفت بی کاران و بی عاران شدم

   هرکسی با جیب من شد یار من                   از درون آن بجست اصرار من

   جیب من از ناله ی من دور نیست               لیک قیمت اجناس با آن جور نیست

   خون ز جان و جان ز خون مستور نیست      لیک پسته را هیچ قیمتی مقدور نیست

    آتش است این پول گاز و نیست باد            هرکه این پول را ندارد نیست باد

GLX    حریف هر که از Galexi  برید       Android          اش IOS  را خرید

     همچو رشوه زهری و تریاقی که دید؟      همچو  م س و و ل ا ن  ما دمساز و مشتاقی که دید؟

     چین حدیث راه پر خون می کند                جیب ما را خالی از پول می کند

     محرم بی پول جز بی پول نیست              مر زبان را مشتری جز گوش نیست

     در غم تحریم روزها بی گاه شد                 روزها با دزد ها همراه شد

     سه هزار میلیارد گر رفت،گو رو، باک نیست    تو بمان، چون که تو را هیچ باک نیست

      در نیابد حال من را هیچ وام                       پس سخن کوتاه باید، والسلام!

                                                                 

                                مثنوی از گروه "رَعس"

                                             "رها"

 


برچسب‌ها: تحریم, اقتصاد, بی پولی, چین, سه هزار میلیارد
سه شنبه ۱۵ اسفند۱۳۹۱ | 7:39 | رها | |

روزها از پی هم می روند و نام ها در پی فراموشی...

و مهرها از پی دل ها و به دنبال عقلی که نام دیگر هوس است!!!!

                            

                                                            "رها"

یکشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۱ | 18:18 | رها | |


و انسان این موجود ابله نمی داند که عشق آنجایی به نتیجه نمی رسد که بر سر تولدش اذان میخوانند و به هنگام مرگش نماز!

چه اندک است فاصله ی اذان تا نماز(!)... عشق آنجایی معنای حقیقی میابد که  آغوش  ابدی وجود داشته باشد.




پ.ن: ممنون از کسی که این طرز فکر رو به من القا کرد! خیلی خوبی!خیلی!

 

جمعه ۱۳ بهمن۱۳۹۱ | 17:37 | رها | |

وقت خداحافظی خورشید  که می رسد

دوباره من می مانم

و قلبم!

چه تند می تپد!

می ترسد؛ شاید.

که دیگر نبیندش!

اما

هنگامی که

ماه تاب و دوستانش

فرش مشکین کهکشان را روشن می کنند

به یاد می آورم

همیشه امیدی هست...

                      همیشه!

                                        "رها"


پ.ن: بالاخره برف اومد...یه کمی!!!

چهارشنبه ۲۰ دی۱۳۹۱ | 18:43 | رها | |

شب زنده است هنوز

ومن

همه چیز را مهیا کرده ام

در کنار من؛اما

این صندلی -خالی- تاب میخورد

شعله های آتش فرو کشیده اند

گونه هایم سرد و نمناک

همه اش مانده...

تو نیامدی و من

ساعت ها را می شمارم

باور کرده ام که 

ساعت های بدون تو

اجزای حقیقی مجموعه ی حقیقی اند

و نامتناهی...

      زندگی ام شده یلدای بدون تو!

                                                     "رها"


مخاطب خاص نوشت: من که مخاطب خاص ندارم. فقط دوست داشتم همینطوری بنویسم که عقده نشه برام :دی

چهارشنبه ۲۰ دی۱۳۹۱ | 18:9 | رها | |

توی تاکسی که میشینم راننده ی تاکسی خودش شروع میکنه به حرف زدن و هی از گرونی و نرخ کم کرایه ها شکایت میکنه. و من کلافه از این بحث های تکراری!

گوشیم که زنگ می خوره خیلی سریع بهش جواب میدم که صدای زنگش کسی و اذیت نکنه و وقتی برمیدارم تو چند ثانیه جواب میدم و قطع میکنم اما بلافاصله بعد از اتمام حرفم(!) راننده تاکسی میگه: تو تاکسی گوشیت رو یا بیصدا کن یا خاموش کن، بهشم جواب نده.

من سرم درد میگیره اگه هی از صبح تا شب همه تو ماشینم حرف بزنن!

بعد دوباره شروع میکنه و بحث خودش رو از سر میگیره!!!!

جمعه ۳ آذر۱۳۹۱ | 13:31 | رها | |

ای کاش ...


ادامه مطلب
جمعه ۳ آذر۱۳۹۱ | 13:2 | رها | |

در ایستگاه تاکسی منتظر ماشین ایستاده ام و غرق در افکار خویش برنامه ی روزانه ام را مرور میکنم . هوای شرجی تابستان و تاخیر در رسیدن ماشین باعث میشود تا به روی صندلی ایستگاه بنشینم.

پیــرمردی نسبتا قد بلند و چهارشانه، با موهایی کاملا سفید که خطوط تجربه بر پیشانی اش نقش بسته بود را در کنارم یافتم.  پیــرمرد شیک پوش و مرتب بود ، انگار می خواست سرِ قرار برود!

کیف پولش در دستش بود و به عکسی در آن چشم دوخته بود!

برای مدتی ناخودآگاه به چهـــــره ی پیــرمرد خیره شدم!غرقِ در اندوه بود!

نگاهم به عکس ِ درون کیفش افتاد! عکسی سیاه و سفید از خانم جوانی که موهایش به روی شانه هایش ریخته شده بود!

برای لحظه ایی نگاهم با نگاه اشک بارش درآمیخت.                                                                               بی مقدمه شروع به حرف زدن می کند . پیــرمرد با صدای گیرا و جذابش به طوری مختصــر زندگی اش را برای من شرح میداد:

بیست و یک سالم بود که ازدواج کردم، یک سال بعد همسرم باردار شد و برای من یک دختر و یک پسر به دنیا آورد... اما خودش برای همیشه تنهام گذاشت!

ولی دخترم؛ من دیگه هیچ وقت ازدواج نکردم!حالا شصت و هشت سالمه و هنوز زنی مثل اون در زندگیم ندیدم و همچنان منتظرم تا برم پیشش!

پیــرمرد اشک چشمانش را آرام پاک کرد و برایم آرزوی خوش بختی کرد و گفت: عشق در زندگی یه بار تجربه میشه و عشق دوم معنایی نداره، اما نمیشه زمانِ اومدنِ عشق در زنگیت رو پیش بینی کنی!

تاکسی انگار به موقع رسیده بود و پیــرمرد برای همیشه از من دور شد. پیــرمرد رفت اما در همین لحظات کوتاهی که در کنارم بود حسی عجیب در من برانگیخت و درسی زیبا به من آموخت!

و من هرگز فراموش نخواهم کرد که هنوز مردانی هستند با عشقی واقعی، باوری سرشار و وفایی عجیب!  هنوز مردانی هستند که عشق را می فهمند، زن را می فهمند و ارزش وجودی او را!                                 

 و هنوز  مردانی هستند که پی هوس رانی نیستند و من نمی ترسم که نسل او و فرهنگ او فراموش شود. چون او برای همیشه در قلبم باقی خواهد ماند!

 

 

پ.ن: همیشه تجربه هایی را که در مــــرداد ماه کسب کرده ام به یاد خواهم داشت! آن تجربه ها متفات اند؛ همانند اهالیش!من مــــــردادی هستم و نیز پدرم!:)

                                                                                                          "رها"

 

جمعه ۲۰ مرداد۱۳۹۱ | 14:14 | رها | |

دیشب شاهد آشتی کنان دو برادر بودم ، انگار می خواستم در همه ی صحنه ها حضور یابم! می خواستم همچو کودک خردسالی بیاموزمشان!

صحنه ی ضعیفی بود! صحنه ای تهی و پوچ! پر از ادعای دوست داشتن؛ اما؛ حقیقت چیزی دیگر و این تنها واقعیتی تو خالی بود! یک درامِ تمام عیار!

این صحنه انگار برایم آشنا بود؛ از این گونه صحنه های تهی در زندگی فراوان دیده ام! صحنه هایی پوچ و تهی و تنها آغشته با مقدار زیادی ادعا!همچو غذایی که فقط چاشنی دارد و محتوای آن را هیچ چیز درست و حسابی تشکیل نمی دهند!

آه! بعضی عموها همیشه دلتنگ برادرزاده هایشان اند و جویای احوالات آنها هستند، اما  عموهای من نه!

شاید مفهوم برادرزاده در ذهنیت آنها متفاوت است...شاید من دوست داشتنی نباشم!

آه، نه! من حسود نیستم، تنها به حال دیگران غبطه می خورم(!) اینکه بد نیست!؟

آری؛ می گفتم؛ از همان صحنه های پر از ریا! امّا مرا فریب نمی دهد!

آدم ها انگار هرچه بزرگتر می شوند کمتر درک می کنند و کمتر مسائل دستگیرشان می شود! امّا من نه!

فهمیدم آن ظهرِ شوم صحنه ای بی ریا بود!زمان بی ریا بود و همه چیز حقیقتی واقعی را به نمایش می گذاشت!

اما دیشب دیدم آدم ها چه با غرور دروغ می گویند و ریا کردنشان را به رُخِ هم می کشند و در دلشان قهقه ی مستانه سر میدهند و به خودشان افتخار می کنند که حریف را رام کرده اند. و با خطابه و بازی کردن با واژه ها همدیگر را قانع کرده اند!

امّا من صحنه ی ظهرِ شوم را به این شب آشتی کنان ترجیح می دهم!آن صحنه ی پر از نزاع! پر از کینه !

صحنه ایی که پسر به مادر، برادر به برادر و خواهر به برادر توهین می کند و تمام درون و بُرون را یکجا نشان هم می دادند و کسی جز با حقیقت، واقعیت را نمی ساخت!

من آن صحنه را دوست تر میداشتم!

کاش میشد من نیز اظهارات حقیقی قلبم را بیان می ساختم.

کاش میشد به آنها می فهماندم، من نیر می فهمم حتی بیشــــتر از شما!

من خیلی فهمیدم! خیلی دیدم! و خیلی شنیدم!

شاید آن وقت که حقیقت را می دانستند، واقعیت تغییر می یافت و شاید(!) آنها کمی مرا دوست می داشتند!

                                                                                            فقط کمی!!!!

                                                                                                             "رها"

جمعه ۶ مرداد۱۳۹۱ | 18:44 | رها | |

حرف هایم درون قلبم محبوس شده اند و به روی کاغذ نمی آیند. منتظرم تا راهی بیابم برای اینکه از این وضعیت وخیم بیرون آیم!

صبح خودم را روی تختم می یابم،چشمانم را که باز می کنم ساعت 7:15 را نشان می دهد و لحظه ایی در خاطرم می گذرد که "دیر می شود،بیدار شو!"

دست و رویم را می شویم و مثل همیشه مفصّل صبحانه ام را می خورم!

و فکر می کنم که از این زندگی و دنیای پیچیده روز عادی را شروع کرده ام!

مسواک می زنم، طبق عادت همیشگی صورتم را با صابون مخصوص ام می شویم و خود را در آینه وارسی می کنم!

شلوار جین توسی ام را با آن مانتوی صورتی ام به تن می کنم و شالی که زمینه ی توسی با گل های صورتی دارد بر میدارم ، اما با خودم فکر می کنم که نه؛ شاید بهتر است کمی رسمی باشم!

شاید برای رفتن به مدرسه ، بهتر است مقنعه به سر کنم!

مقنعه مشکی ام را برمی دارم و سه بار آن را کامل اتو می کشم!

به صورتم کرم ضدآفتاب میزنم و به ذهنم خطور میکند؛ که من با این وضعیت هرگز دچار سرطان نخواهم شد!

موهایم را از روس صورتم کنار میزنم و در آیینه به چشمانم نگاه می کنم. چرا امـــروز چشمانم متفاوت است؟!      با اینکه دفعه ی اولی است که با این معلم رو به رو می شوم و هنوز نمی دانم باید از کدام خیابان بروم و چگونه مدرسه را بیابم اما استرس و دلهره ایی ندارم! برعکس همیشه پدر مرا نمی برد و من خودم باید مسیرم را بیابم !

با بُروسی موهایم را شانه می زنم و بعد با کِشتی کوچک هنبوه موهایم را می بندم، بعد چند دور موهایم را به روی سرم دور میزنم و با کِشتی بزرگتر آن را به صورت گوجه ایی می بندم!با گیره ی سر صورتی ام کوهای جلوام را به عقب برده و همان جا گیره می زنم! مقنعه ام را به سرم می گذارم و بعد کیفم را بر میدارم و چادرم در دست به حیاط میروم . کفش پاشنه پنج سانتی توسی ام را می پوشم و عینک آفتابی ام را به چشمانم می گذارم. راننده آژانس زنگ خانه را می زند و من میروم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به راننده آژانس می گویم همین کنار ـ بعد از بیمارستان ـ نگه دارد و کرایه اش را میدهم که برود! بعد همام جا نگاهی گذرا امّا با نفرت به بیمارستان می اندازم!

از خانمی با آرایش خلیجی که مانتویی کرم رنگ و بلند و تنگ برتن دارد و در حال گذر از کنار خیابان است می پرسم که آیا می داند مدرسه فارابی کجاست؟ او آن طرف خیابان ، و کوچه ی کنار پیتزا فروشی را نشانم می دهد و من با تشکر از منار او رد میشوم.

خانم محجبه جلوی مرا میگیرد و از من می پرسد آیادر پی یافتن جایی هستم؟از او تشکر می کنم و به آن خانم که گذشت اشاره می کنم و می گویم از او آدرس را گرفتم. با لبخندی می گوید:"چرا از اون خانم پرسیدی؟شما که چادری هستی باید به چادری ها بها بدی و به این دسته افراد نشون بدی که بدون اون هام میش زندگی کرد و ... نگذاشتم حرفش را تمام کند و گفتم: من باید به همه بها بدم!نه! بدون اون آدم ها نمیشه زندگی کرد، و گذشتم! در فکر حرف هایی بودم که بین کم و آن خانم ردّ و بدل شد که خودم را در مدرسه ی فارابی یافتم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی کلاس، با سه دختر که یک سال از من کوچک ترند نشسته ام و منتظرم مدیر مدرسه بیاید و معلوم شود که آیا برای بچه های سال چهارم کلاس تابستانه ی ریاضی دارند و یا خیـــر؟!                                          معلم ریاضی و مدیر مدرسه وارد کلاس می شوند و من ـ تنها ـ از جا بلند می شوم (به نشانه ی ادب و احترام)

امّا آن سه دختر به روی تک صندلی هایشان لَم داده اند و تکانی هم به خود نمی دهند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

معلوم می شود که برای من کلاسی نیست! امّا معلم ریاضی از من می خواهد تا بمانم تا در مورد برنامه ی کنکور و تست صحبتی با من داشته باشد!

مرد سر به زیر و مهربانی به نظر می آید و روشن فکر است! لاغر اندام و قد بلند با موهایی مشکی که تازه چند تار موی سفید در آن پیدا شده است!

طی حرف هایش گاهی سربلند می کند و به من نگاه می کند و گاهی نه! در ابتدای سخن از کادر دبیران انتقاد می کند و بعد می رسد به نظام آموزشی کشور! ایرادات وارده را ذکر می کند و متذکر می شود که تنها منِ دانش آموز در این میان ضربه خواهم دید و مرا نصیحت می کند به جنبیدن برای کنکور! به برنامه ی درسی ام نگاهی می اندازد و یکی یکی نمره ایم را حدس می زند و همه را هم درست حدس می زند!

کمی درباره ی فرهنگ برایم صحبت می کند و من خوشم می آید از اینکه از حرف های مردی چون او چیزی یاد بگیرم! مرا نصیحت می کند که در هر رشته ایی و هر کجا و هر حرفه ایی بودم  همچون دبیرانِ عصر حاضرّ ایران نباشم و همیشه مطالعه کنم و به روز باشم! سعی دارد به من بفهماند که زندگی ترکیبی از ریاضیات است و مرا دعوت می کند به این که از ریاضی در زنگی ام بهره ببرم و در مسیر زندگی به یاد بیاورم که ریاضی مرا دعوت می کند تا از رابطه ی فیثاغورث استفاده کنم تا به نتیجه ی مطلوبی برسم! از اسامی زیادی در ریاضی نام می برد که شاید بعضی از آنها را اصلا نشنیده باشم! با لبخند ملیحی به تمامی حرف هایش گوش میدهم و بعد از او تشکر می کنم و با او خدا حافظی می کنم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا کتاب فروشی قدم می زنم و به دنبال رابطه ی فیثاغورث در مسیر کتاب فروشی هستم!                           در کتاب فروشی به سمت قفسه کتب درسی می روم و به دنبال کتاب خوبی برای تست ریاضی می گردم!        خانم با شوهرش آمده و در مورد آزمون های آزمایشی گاج از مسوول کتاب فروشی سوالاتی می پرسد و می گوید که در سن 32سالگی قصد ادامه تحصیل دارد و امسال امتحانات نهایی اش را با موفقیت پشت سر گذاشته است!شوهرش از مسوول کتاب فروشی هزینه ی آزمون هارا جویا می شود و وقتی جوابش را می گیرد نگاهی به خانمش می اندازد و با هم تشکر می کنند و می روند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کتابم را گرفته ام و سوار تاکسی می شوم تا به خانه برگردم. خانمی سمت چپ من نشسته و در همان بَدوِ سوار شدن به تاکسی 200تومانی کهنه و مچاله شده ایی به راننده تاکسی می دهد.

مردی جوان سمت راست من نشسته و مدام با گوشی اش حرف می زند؛ می گوید: نه هنوز اون دوتا رو پاس نکردم، گفتم که خیلی گرونه با وضعیت من جور در نمیاد،بیخیالش!

دوباره گوشی زنگ می خورد ، بر می دارد و می گوید: جونم پسرم؟چشم!آره بابایی می گیرم برات، بگو بنویسم!  کاغذ کوچکی از جیبش در می آورد و با خودکاری می نویسد: آدامس خرسی 3تا، 2تا پفک چیتوز موتوری،1 چیپس فلفلی و ماست موسیر، هدیه واسه آرمین. و بعد می گوید: مطمئنی با سلیقه ی خودم واسه آرمین هدیه بگیرم؟ باشه!کاری نداری بابایی؟حداحافظ.

یک دقیقه نمی شود که باز زنگ می خورد و بر میدارد و می گوید: زنیکه احمق مگه نگفتم دیگه به من زنگ نزن؟

نمیگذارم همان قدر بلند به حرف زدن ادامه دهد و قبل از رسید به ایستگاه از راننده می خواهم نگه دارد؛ اسکناس 200 تومانی نویی از کیف پولم در می آورم و به راننده می دهم و تشکر می کنم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا ایستگاه پیاده میروم و بعد سوار تاکسی می شوم و به اداره پست می روم تا پیگیر نامه ای که به اصفهان فرستاده ام شوم!

قبض پرداخت پست پیشتاز را از کیفم بیرون می آورم و به مرد چاق و قدبلند که روی صندلی چرخدار پشت کامپیوتر نشسته می دهم! نگاهی به آن می اندازد و می گوید: خوب؟ می گویم: نامه هنوز به دست گیرنده نرسیده است. به آدرس سایتی پشت همان قبض اشاره می کند و می گوید: به این سایت برو اگه نامه به مقصد نرسیده بود بیا و پیگیر شو! گفتم: این وظیفه ی شما نیست؟ نگاهی حاکی از شایت به من انداخت و بعد دوباره قبض را از دستم می قاپد و در همان سایت چک می کند و می گوید: نامه رو 27 اردیبهشت فرستادی 29 اردیبهشت رسیده به دفتر خوابگاه! بگو بره نامشو از دفتر خوابگاه بگیره. به سلامت. باز هم تشکر می کنم و از اداره پست بیرون می آیم.

تا خانه را پیاده می روم و به اطرافم نگاه های هرزه ای می افکنم و به دنبال سوژه ای نو می گردم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به خانه که میرسم شماره ها را روی تلفون چک می کنم!شماره زهرا و فاطمه را روی تلفون میبینم ، با بیخیالی از کنارش می گذرم! بعد از اینکه لبلسم را عوض کردم و دست و صورتم را شستم دوباره می آیم و تلفون را میگیرم و به فاطمه زنگ میزنم. برادرش برمی دارد و می گوید که خانه نیست!

10 دقیقه نمیشود که فاطمه زنگ میزند! انگار خوشحال میشوم و تلفون را بر میدارم و می گویم: جانم فاطمه جان؟

فاطمه با صدایی گرفته می گوید: سلام عزیزم، خوبی؟

تلفون را می گذارم روی آیفون و موهایم را باز میکنم و کنار پنجره مینشینم!

میگویم : خوبم، شکر خدا!کارم داشتی؟شمارتو رو تلفون دیدم!

می گوید: آره!خبر رو شنیدی؟

می گویم: خبرِ چی؟

می گوید: برادرِ زینب؟!

می گویم: کدوم زینب؟نه! چی شده؟

می گوید: تو راه مشهد تصادف کرده!برادرشو امیـــررضا درجا فوت کردن، خانمشم الان بیمارستانه و خبر نداره!

ما تازه اونجا بودیم!زهرا هم واسه همین برات زنگ زده بود که جواب ندادی!

تمام بدنم میلرزد!اشک در چشمانم جمع میشود و چهره ی معصوم امیـــــررضا را که هفته ی گذشته دیده بودم  جلوی چشمانم میدیدم!

و بعد...چهــــره ی ماتم زده ی زینب را...مادرش را که خبر نداشت در سن27سالگی هم شوهرش را و هم امیـــررضا را برای همیشه از دست داده بود!

فاطمه خداحافظی می کند!

گوشی را به سمتی پرت میکنم! باد موهایم را در هوا معلق می کند و باران با شدت می بارد...

                                                                                                             "رها"

 

 

سه شنبه ۱۳ تیر۱۳۹۱ | 15:21 | رها | |

والقلم!

قسم به قلم و آنچه می نویسد.

قلمی که همگام من می شود تا دیده بگشایم و از میان واژه های پرتلاطم، آنهایی را بیابم که لایق وصف تو باشند!

تویی که معنای منی!تویی که رسیدنِ به تو تنها طالع خوب می خواهد!

تویی که بهار آمدنت را ترحیب می کند! تویی که نامت افشا شده است!

تویی که گیرایی نگاهت چشمانم را نکوهش می کند!(عظمت در نگاه توست،نه به آن چیزی که به آن

می نگری(!)).

تویی که صدایت گرم و اشعِه کلامت روشن تر از اشعه ی خورشید است!

همچون کویر عطشناکم!عطشناک طنین قاطع ات! و لبخند تَر و شیرینت!

امان از سودایی! امان از دل! چه بگویم که در خموش ترین و بی صداترین سکانس زندگی ام، آمدی، نمیدانم از کجا؟! آمدی و ترانه ی سرسبز زندگی را برایم نواختی!

این چه قلمی است که این توانایی را در من برمی انگیزد تا تو را به تصویر بکشم!

تو را به تصویر کشیدم،تو را و رویاهایت را ...

رویاهایت را فهمیدم و راه پروازم را، راه صعود را یافتم!

و چه خوش طالع و خوش بخت بوده ام!

والقلم و ما یسطرون!

                                            "رها"

دوشنبه ۲۲ خرداد۱۳۹۱ | 14:52 | رها | |

ابرهای سرد و عبوس غم

می گذرند برفراز آسمان

امّا من

حتی نیم نگاهی به آنها نمی افکنم

در اندیشه ی فرداهایم

به طلوع فروردین

می نگرم

و در آن هنگام

چه زیبا صعود می کنم در آسمان!

                                  "رها"


پ.ن: هیچ عکسی را برای نمایان ساختن تصورات خیال انگیز احساسات و نگاشته های ذهنم نیافتم..

چهارشنبه ۱۰ خرداد۱۳۹۱ | 14:54 | رها | |

واژه هایم را ، می نویسم بر صفحه ی تهی کاغذ

با قلم عشق ، با افعالی از ماضی و مضارع ها

از بودن ها و نبودن ها

ماضی ها را به باد می سپارم بر سر تپه ای از فراموشی!

آنگاه ؛ بوی بهار را می شنوم که یخ افعال جدید را باز می کند

شاید برای شروعی تازه ، تهی از انبوه خیال ، وهم ، رویا!

همه اش پر از حقایق ناب!

قلمم می لغزد بر روی این صفحه ی نو ؛ می نگارد صرف افعال جدید را ...

طرحی از آن آواز سرخ زندگی برای آغازی نو...

                                                          بسم ا...

جمعه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۱ | 22:3 | رها | |

 لیلی یه بازی گذاشته منم که بیکارم و دلم یهو خواست بازی کنم...پس بازی میکنم!


 

:::

 

اگر ماهی از سال بودم؟ مرداد؛شیر

 اگر یک روز هفته بودم؟ پنج شنبه

 اگر یک عدد بودم؟ 1

 اگر جهت بودم؟ شمال

 اگر همراه بودم؟ یه همراه واقعی چه جوریه؟؟؟می خوام یه همراه واقعی باشم ...

 اگر نوشیدنی بودم؟ آب انار!

 اگر گناه بودم؟ نگاه

 اگر درخت بودم؟ درخت سیب

 اگر گل بودم؟ رز

 اگر آب و هوا بودم؟ بهاری..مثل روزای اول فروردین!

 اگر رنگ بودم؟ سبز شایدم قرمز!

 اگر پرنده بودم؟ سیمرغ باشم عیبی داره؟؟؟

 اگر صدا بودم؟ صدای تپیدن قلب اونم زمان دادن اولین بوسه به معشوق!!!

 اگر فعل بودم؟ بودن(مصدره؟؟؟)

 اگر زمان بودم؟ اگه زمان بودم تو زمان های حساس می ایستادم!!!

 اگر یک خیابان بودم؟ خیابونی که دست انداز نداشته باشه خیلی هم عریض باشه ،بشه توش با سرعت زیاد رانندگی کرد...شاید بهتره بگم اتوبان!

 اگر یک فیلم بودم؟ دزیره!!!

 اگر یک پزشک بودم؟ روانپزشک!

 اگر یک پنجره بودم؟ رو به دریای شمال که یه باد خنک هم بزنه...

 اگر تاریخ بودم؟ 18مرداد!

 اگر کتاب بودم؟ سوپ جوجه برای تقویت روح!!

 اگر شعر بودم؟ای شب  نیما!!!

اگر حس بودم؟حس همدردی.همراهی.بودن...حس هایی که گاهی فقط با یه نگاه رد و بدل میشن!

اگر طبیعت بودم؟گلستان(یه باغ پر از گل؛همه ی گل ها باشن مخصوصا از اونایی که قیمتش به اندازه ی یه بشکه نفت ایرانه!!و فقط ایران صادرش میکنه!!!!!!!)

 اگر میوه بودم؟ سیب سرخ

اگر شکلک بودم؟[لبخند]

شنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۱ | 22:32 | رها | |

 هان ای شب شوم وحشت انگیز

                                       تا چند زنی به جانم آتش ؟

         یا چشم مرا ز جای برکن

                           یا پرده ز روی خود فروکش

          یا بازگذار تا بمیرم

                                    کز دیدن روزگار سیرم!!


ادامه مطلب
شنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۱ | 20:37 | رها | |

"ذکر جمیل سعدی"

در وسط های سخنرانی عمرو

ـ که دم از روشنی و برق رسانی می زد ـ

برق سالن ذَهَبَ ، یعنی رفت!

از میان حضّار

زید پیری به تانّی قامَ

گفت: ای ناطق این منطقه ی نورانی

حضرت علامه!

به عمل کار برآید

به سخنرانی نیست!

"سید حسن حسینی"

شنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۰ | 18:41 | رها | |

www . night Skin . ir